رمان خانه پوده

خرید بک لینک
به نام خداسکوت غم انگیز سالنصدای قدمهایش توی سکوت سالن متروکه میپیچید. نگاهی به اطراف کرد، همه جا سکوت بودو سکوت بودو سکوت یادش به چند سال قبل افتاد صداها در سرش جان گرفت. صدای چرخ کفاشی راسته دوز، دوسوزنه ،زیگزال دوز. صدای سمبه زدن ،صدای اشبالت برای یکنواخت سازی .صدای صحبتهای کارگرها باهم.یادش بود تمام کودکیش در این کارگاها شکل گرفت. نزدیک یه کارگاه که به درش قفل بزرگ بود ایستاد نگاه عمیقی به آن کرد. کارگاه حاج باقر دوست صمیمی پدرش. یادش می آمد که چقدر حاج باقر بهش لطف داشت هرموقع اورا میدید نخودچی و کشمش بهش میداد.به کارگاه بغلی نگاه کرد .کارگاه پدرش. تمام تابستانها برای کمک به پدرش به این کارگاه می آمد. حاج باقر و پدرش با هم شروع کردند از یه کارگاه خیلی کوچک بعد یواش یواش تبدیل شد به دو کارگاه بزرگ تولید کفش ایران .وقتی پدرش با خبر شدبعداز 55سال تولید کفش ورشکست شده سکته کردو چشمانش را برای همیشه بر روی این دنیا بست.درست سال پدرش بود که حاج باقر هم بر اثر سکته مغزی فوت کرد.چند قدم دیگر به جلو برداشت به کارگاه حاج علی دباغ رسید. به در کارگاه او هم قفل بود.کارگاهی که 60سال سابقه کار رمان خانه پوده...

ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال می‌کنید

برچسب: سکوت غم انگیز,سکوت غم انگیز من, نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 10:15

دلم کربلا میخواد ولی ...دلم میخواد برم بینالحرمین اما قسمت نشدهدلم میخواد منم مثل هزاران آدمی که پیاده میرند کربلا منم برم ... نمیدونم چرا نمیشه!عباس ... من تشنمه .... به منم آب میدی؟عباس ... منو سیر آب میکنی؟منو دعوت میکنی؟دعوتم میکنی بیام دیدنت؟اجازه میدی برم دیدن برادرت؟عباس منم آب میخوام!من تشنمه!تشنه حرم توتشنه حرم برادر توعباس منو سیر آب میکنی؟از اون مشک سوراخت به منم آب میدی؟میدونم لیاقتشو ندارم که تا حالا قسمتم نشدهاما عباس میدونم انقدر مهربونی که به بدا هم نگاه میکنینگاه میکنی؟ رمان خانه پوده...

ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال می‌کنید

برچسب: jaklin,jaklitsch,jaklitsch gardner, نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 10:15

با سر و صدا وارد خونه شدم. باصدای بلند گفتم: سلام بابا... من اومدم!هیچ جوابی نشنیدم. با خودم گفتم حتما مثل همیشه رفته پارک سر کوچه. ازوقتی بازنشسته شده بود، هر از گاهی میرفت تو پارک مینشست و با هم سن و سالاش گل میگفت و گل میشنفت. هعی... از بعد مرگ مامان بیچاره خیلی تنها شد! ما ها هم که نمیتونیم زیاد بهش سر بزنیم. مثلا خود من! از صبح که بیدار میشم باید بدوم تا شب. هم باید به درس و دانشگام برسم هم به همسرم. یه سرمو هزار تا سودا! وارد هال شدم. از تو هال سرکی تو آشپزخونه کشیدم. سماور روشن بود و چایی بابا به راه. گفتم حالا که بابا نیست برم یه چایی برا خودم بریزم بخورم.بعد از خوردن چایی پا شدم تا دستی به سر و روی خونه بکشم. هال رو تمیز کردم و رفتم تو اتاق بابا!ــ: عه... بابا اینجایی.بابا رو سجادش نشسته بود و قرآن دستش بود.ــ: قبول باشه... التماس دعا... بابا! ... بابا!رفتم نزدیکش. برام عجیبه! چرا جوابمو نمیده!دستمو گذاشتم روی شونش و تکونش دادم: بابا!ترسیدم! آروم دستمو گذاشتم روی گونش... بدنش سرد بود... رمان خانه پوده...

ما را در سایت رمان خانه پوده دنبال می‌کنید

برچسب: بابا غنوج,بابا,بابا فين, نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 10:15

صفحه بندی